ترکیه, افغانستان, ایران, اخبار تحلیلی

مولوی؛ میراث مشترک فرهنگی ترکیه، ایران و افغانستان

یکی از پژوهشگران ایرانی مسائل دینی و تاریخی، طی مقاله‌ای اختصاصی برای «آناتولی» ضمن بررسی جایگاه مولانا جلال‌الدین رومی، به‌عنوان مشترک فرهنگی ترکیه، ایران و افغانستان به ارائه راهکارهایی برای حل اختلاف کشورهای مذکور در این زمینه پرداخته است.

07.09.2020
مولوی؛ میراث مشترک فرهنگی ترکیه، ایران و افغانستان

استانبول/مقاله اختصاصی از کریم نافعی فرد*/خبرگزاری آناتولی

آثار مولوی، جزء میراث فرهنگی کدام یک از این سه کشور یعنی افغانستان، ایران و ترکیه است؟ هنگام مناقشه بر سر ثبت مثنوی مولوی در دفتر ثبت حافظه جهانی یونسکو، افغانستان به محل تولد او یعنی شهر بلخ، ایران به زبان شعری‌اش یعنی فارسی و ترکیه نیز به محل زندگی و وفات او؛ قونیه استناد کرده‌اند.

ابتدا لازم است به شرح حال مختصری از زندگانی مولوی اشاره شود؛ جلال‌الدین محمد که بعدها به عنوان مولانا جلال‌الدین رومی شهرت یافت، بیشتر زندگانی خود را در روم یعنی آسیای صغیر گذرانده است. او در پاییز سال 1207 م (604 ه. ق) در بلخ افغانستان متولد شد، ولی دیری نپایید که پدرش محمد بن حسین الخطیبی البکری، معروف به بهاءالدین ولد، به خاطر حسادت علاءالدین محمد خوارزمشاه، شهر بلخ را ترک و به سمت غرب مهاجرت کرد. بهاءالدین ولد و خانواده‌اش ابتدا از بلخ به نیشابور رفتند، و سپس عازم بغداد و مکه شدند. آنها از آنجا به ملطیه (مالاتیای ترکیه) رفته و چهار سال در این شهر اقامت کردند. سپس عازم لارنده (قرمان یا کارمان کنونی) و پس از هفت سال زندگی در این شهر، به قونیه منتقل شدند.

در حال حاضر افغانستان و ایران و ترکیه می‌کوشند مولوی را از آن خود بدانند. افغانستان می‌گوید مولوی، زاده این کشور و متعلق به ماست. ایران می‌گوید چون بلخ محل تولد مولوی در گذشته جزء قلمرو این کشور بوده، پس او ایرانی است. ترکیه هم می‌گوید مهم این است که به اینجا آمده و در کشور ما زندگی و فعالیت کرده و در قونیه از دنیا رفته است. این سه کشور در این راه به قدر توان کوشش می‌کنند، اما هر تلاشی اگر از راهی درست دنبال شود، نتیجه می‌دهد و در غیر این صورت عبث خواهد بود.

به حکایتی در این زمینه اشاره می‌شود. کارگری در مزرعه‌ای بیل می‌زد. دو نفر هم آن طرف نشسته بودند. هر بار که کارگر بیل را در زمین فرومی‌برد، یکی از آن دو نفر سر خود را بالا برده و پایین می‌آورد، و دیگری با فرورفتن بیل در زمین با فشار نفس خود را بیرون داده، همزمان صدای «هه» از خود درمی‌آورد. تا غروب کارشان همین بود. غروب که کارشان تمام شد، رفتند پیش صاحبکار. او مزد کارگر را که مثلاً پنج درهم بود به کارگر داد. همین که خواست برود آن دو تن گفتند: آقا! پس مزد ما چه می‌شود؟ مرد گفت: مگر شما هم کار کرده‌اید؟ گفتند: بلی! مرد گفت بسیار خوب! چه کار کرده‌اید؟ اولی گفت هر گاه این آقا بیل رو توی زمین فرومی‌کرد، من هم مثل او دست و پایم را حرکت می‌دادم. دومی نیز گفت: من هم با هر بیل که به زمین فرومی‌رفت، زور می‌زدم و می‌گفتم «هه». مرد قدری فکر کرد و رو به کارگر کرد و گفت: آن سکه‌ها را به من بده. سپس آنها را به مرد اولی نشان داد و گفت: سکه‌ها را دیدی؟ مرد گفت بلی آقا! گفت این مزد تو! مزد کار تو بیشتر از این نمی‌شود. بعد سکه‌ها را چند بار دست‌به‌دست کرد و رو کرد و به مرد دومی گفت: صدای آنها را شنیدی؟ مرد گفت: بلی آقا! گفت به تو هم بیشتر از صدای سکه‌ها چیزی نمی‌رسد. مزدتان را گرفتید و حالا بروید.

گرچه ترکیه، ایران و افغانستان در این گنجینه فرهنگی سهیم هستند، اما سهم هر سه به یک اندازه نیست. بدون تردید شخصیت‌هایی مانند مولوی محصور در زمان و مکان نبوده، و به همه بشریت تعلق دارند، اما نکته اینجاست که ما چشمان خود را باز کرده و ببینیم که کشورهای دیگر با چه سیاست‌هایی چگونه از میراث‌های فرهنگی خود بهره می‌برند. ترکیه کاری کرده که در سال بیش از 2 میلیون نفر توریست به قونیه می‌روند، تا از مزار او دیدن کنند. آنگاه ما در ایران بزرگانی را در همان حد و اندازه داریم که در طول سال، چه بسا 100 هزار نفر هم دیدارکننده ندارند!

بهتر است به ‌جای مناقشه و دعوا و تلاش بر سر این که نام ما در دفتر حافظه جهانی یونسکو ثبت شود، قدری به واقعیت‌های پیرامون خود فکر کرد. چرا به جای آن که با هزار ترفند خودمان را به این و آن بچسبانیم، نمی‌آییم قدمی برداریم و وضعیت خودمان را سر و سامان دهیم. چرا به‌جای تلاش بر سر مولوی و امثال او، نمی‌آییم مولوی‌ها بیافرینیم؟ دفتر حافظه جهانی برای آن است که مردم دنیا اینها را فراموش نکنند. آیا این کافی است و دیگر لازم نیست تا افراد دیگری در همان حد و اندازه، پا به جهان بشری بگذارند؟ چرا به جای تنها تفاخر و مباهات نسبت به گذشته، نمی‌آییم فکری هم برای آینده خودمان بکنیم!

من به‌عنوان یک انسان و نه تنها ایرانی، افتخار می‌کنم که در بین انسان‌ها، شخصیتی چون مولوی و امثال او ظهور کرده، اما این کافی نیست. در کنار این تفاخر و مباهات، باید بکوشیم تا جامعه انسانی، به‌ ویژه جامعه خودمان را به گونه‌ای بسازیم که از میان آن، مجدداً مولوی‌ها، حافظ‌ها، سعدی‌ها، خیام‌ها و ابن سیناها پدید آیند. این قدر نباید خود را در موضع ضعف قرار داده و به همین چیزها دل خوش کنیم. تفاخر و مباهات نسبت به گذشته خوب است، اما نه به بهای نابودی آینده. مولوی و امثال او انسان بودند، و اینهایی که هم اکنون دور و بر ما هستند، نیز انسان اند، این که چه چیزی باعث شده که آنها توانسته اند چنین شاهکارهایی خلق کنند، ما باید به اینها بیندیشیم. برادران! تنها به گذشته چسبیدن دردی از ما دوا نمی کند. بهتر است قدری هم به آینده بیندیشیم و فکری برای آن بکنیم.

بسیاری از اوقات تفاخر افراطی نسبت به گذشته، ناخواسته ما را به ورطه خودستایی می کشاند، و بایستی دانست که خودستایی اول پله همه گرفتاری هاست. بایستی دانست که ما ایرانی ها از جمله ملت هایی هستیم که به شدت گرفتار عنصر تفاخر نسبت به گذشته تاریخی و به تبع آن، به شدت گرفتار خودستایی هستیم. براي‌ مثال‌ اگر خود ما، ايرانی‌ها را در نظر بگيريد، با‌ موارد جالب‌ توجهی‌ برخورد خواهيد كرد. زيرا از هرچه‌ كه‌ بحث‌ شود، خواهيم‌ گفت‌ بهترش‌ نزد ما و از آن‌ ماست‌!

اگر از فرهنگ‌ و تمدن‌ صحبت‌ شود، ادعا داریم كه‌ پايه‌ گذار تمدن‌ بشری‌ اساساً ما بوده‌ايم‌! حال‌ آن‌ كه‌ بنا به‌ شهادت‌ تاريخ‌، ملل‌متمدن‌تر و با سابقه‌تر از ما نيز بوده و هستند. اگر از آثار تاريخی‌ بحث‌ شود، خود را در صدر جدول‌ مربوطه‌ قرار می‌دهيم‌! گرچه‌ آثار تاریخی ‌موجود در ايران‌، از قدمت‌ قابل‌ توجهی‌ برخوردارند، اما چنین نيست‌ كه‌ از اين‌ لحاظ‌ منحصر به‌ فرد باشیم زيرا در بخش‌های‌ ديگری‌ از جهان‌، آثاری‌ به ‌همان‌ قدمت‌ و حتی بيشتر نيز يافت‌ شده‌ است‌.

اگر از منابع‌ و معادن‌ صحبت‌ شود، اظهار خواهيم‌ داشت‌ كه‌ كشور ما از اين‌ نظر همتا ندارد! حال‌ آنكه‌ اگر نفت‌ نباشد، به‌ نان‌ شب‌ نيز محتاج‌ خواهيم‌ بود. معدود معادن‌ سنگ‌، چوب‌، مس‌، گوگرد و از اين ‌قبيل‌ كه‌ در همه‌ جاي‌ دنيا يافت‌ می‌شود، را در بوق‌ می‌كنيم‌، اما توجه ‌نداريم‌ كه‌ در يک‌ دوره‌ای‌ در آمريكا و آلاسكا، جويندگان‌ طلا، ميليون‌ها دلار طلا استخراج‌ كردند، يا در آفريقا فقط‌ از بابت‌ استخراج‌ الماس‌، ميليونها دلار به‌ جيب‌ صاحبان‌ معادن‌، واسطه‌ها و قاچاقچيان‌ الماس‌ سرازير شد‌.

برخی می‌گویند از قوانين‌ ما بهتر و دقيقتر روی‌ زمين‌ يافت‌ نمی‌شود! اما وقتی‌ به‌ قوانين‌ حقوقی‌، مدنی‌ و اجتماعی‌ خود رجوع‌ می‌كنيم‌، از اينكه‌ اين‌ كشور چگونه‌ اداره‌ می‌‌شود، شگفت‌زده‌ می‌شويم‌. جالب‌ اينكه‌ اگر از آب‌ و هوا نيز صحبت‌ شود، باز كم‌ نمی‌آوريم‌ و می‌گوییم‌ كه‌ كشور ما از نظر آب‌ و هوا، چنين‌ و چنان‌ است‌! مثلاً چهار فصل‌ را دارد. شمال‌ آن‌ اين‌طور است‌، و جنوبش‌ آن‌ طور، و از اين‌گونه‌ تعبيرات‌. حال‌ آنكه‌ اهل‌ فن‌ می‌دانند، دو سوم‌ اين‌ سرزمين‌ كه ‌بخش‌ وسيعی‌ از نواحی‌ مركزی‌ را در بر می‌‌گيرد، كوير، بيابان‌ و مناطق‌ خشک‌ و بی‌آب‌ و علف‌ است‌. ميانگين‌ بارش‌ ساليانه‌ در كشور، غالباً (240) ميليمتر بوده‌، و جز كمربند باریکی‌ در شمال‌، جنوب‌ و كمی در غرب‌، باقی‌ نقاط‌ همه‌ دچار كم‌آبی مفرط‌ هستند. اين‌ درحالی‌ است‌ كه‌ از نظر آب‌ و هوا، ميزان‌ بارش‌، سرسبزی‌ و زيبایی‌، مناطقی‌ در جهان ‌وجود دارد كه‌ مانند بهشت‌ است‌.

منظور نگارنده‌ این‌ نيست‌ كه‌ خود را دست‌ كم‌ بگيريم ‌و نسبت‌ به‌ ميراث‌ علمی‌، فرهنگی‌ و تاريخی‌مان بي‌اعتنا باشيم‌. بلكه ‌منظور آن‌ است‌ كه‌ از واقعيت‌های‌ پيرامون‌ خود فرار نكنيم‌ و با آنها همانگونه‌ كه‌ هستند، كنار بياييم. سعي‌ نكنيم‌ خودمان‌ را فریب دهیم! اگر چيزی داريم‌، يا چيزی‌ هستيم‌، در همان‌ حدی‌ كه‌ هست، ‌مطرح‌ كنيم‌، بهتر از آن‌ است‌ كه‌ هر چيزی‌ را ده‌ برابر و صد برابر نشان دهیم و بعد معلوم‌ شود كه‌ چيزی‌ در كار نبوده‌ است‌.

از جمله‌ مصاديق‌ بارز اين‌ قضيه‌ كه‌ خودمان‌ نيز شاهد آن‌ بوديم‌، اقتدار و قدرتی بود كه «صدام‌ حسين‌» از آن‌ دم‌ می‌زد. وی‌ قبل‌ از تهاجم ‌نيروهای‌ آمريكايی‌ به‌ عراق‌، تهديد كرده‌ بود كه‌ اگر آمريكا چنين‌ كند، من‌ چنان‌ خواهم ‌ كرد! جالب‌ آنكه‌ بسياری‌ از كارشناسان‌ سياسی ‌جهان‌ نيز تهديدات‌ او را جدی‌ گرفته‌ بودند، و حال‌ آنكه‌ در اولين ‌ساعات‌ تهاجم‌ نيروهای‌ آمريكايی‌ به‌ عراق‌، صدام‌ مثل‌ يک‌ بادکنک تركيد و در كوهها و جنگلها پنهان شد. با آن‌ همه‌ گزافه گویی‌ها حتی برای‌ چند ساعت‌ نيز نتوانست‌ در مقابل‌ نيروهای مهاجم‌ ايستادگی‌ كند. بعد هم‌ كه‌ دستگير شد، وضع‌ فلاكت‌بارش‌ را همه دیدند.

نكته‌ اين‌ است‌ كه‌ هشيار باشيم‌ و بدانيم‌ هر آنچه‌ را كه‌ ما بدان ‌مباهات‌ می‌كنيم‌، به‌ همان‌ ميزان‌ و حتی‌ بيشتر نزد ديگران‌ نيز موجود است‌، و اين‌طور نيست‌ كه‌ تصور كنيم‌ همه‌ چيز در ما خلاصه‌ شده‌، و اگر ما نبوديم‌، هيچ كس‌ و هيچ‌ چيز نبود! بسياری‌ از كشورهای‌ عقب‌مانده‌؛ مسلمان‌ و‌ غيرمسلمان‌، تنها هنرشان اين‌ است ‌كه‌ بنشينند و به‌ گذشته‌ خود مباهات‌ كنند. توجه‌ نداريم‌ كه‌ مباهات ‌نسبت‌ به‌ گذشته‌، دردی را درمان‌ نمی‌كند، و برای‌ دستیابی به جايگاهی مناسب‌ در جهان‌، تنها به‌ يک‌ چيز نياز داريم‌ و آن‌ چيزی جز کارکردن ‌نيست.

با كار و تلاش‌ است‌ كه‌ می‌توانيم‌ آينده ای بهتر داشته‌ باشيم‌. در غير اين‌ صورت‌ با سرگرم‌ شدن‌ در گذشته‌، نه‌ تنها چيزی‌ به‌ دست ‌نخواهيم‌ آورد، بلكه‌ آنچه‌ را نيز در دست‌ داريم‌، خيلی‌ زود از كف‌ خواهيم‌ نهاد. مضافاً، چون‌ قدرت‌ و تكنولوژی‌ در جهان‌ امروز، در انحصار كشورهایی‌ است‌ كه‌ غالباً از نظر تاريخ‌ و تمدن‌ از قدمت‌ كمتری برخور‌دارند، اينطور هم نيست كه‌ هر كشوری كه‌ تاريخ‌ و تمدنش‌ قدمت ‌بيشتری‌ داشته‌، در شمار مترقی‌ترين‌ كشورها باشد. پس‌ معلوم‌ می‌شود كه‌ تاريخ‌ طولانی‌تر كاری‌ انجام‌ نمی‌دهد، و دليل‌ آنكه‌ كشورهای‌ مزبور به ‌آن‌ همه‌ پيشرفت ها نائل‌ شده‌اند، آن‌ بوده‌ كه‌ بی‌وقفه‌ كار و تلاش ‌كرده‌اند، و ما كه‌ اين‌ همه‌ عقب‌ مانده‌ايم‌، به‌ واسطه‌ آن‌ بوده‌ كه‌ غرق‌ در افتخارات‌ گذشته‌، بی‌وقفه در جای‌ خود نشسته‌ و بلكه‌ خوابيده‌ايم‌!

گذشته‌ ما و آنچه‌ كه‌ درگذشته ‌بوده‌ايم‌، چندان‌ اهميتی‌ ندارد، بلكه‌ مهم‌ آن‌ است‌ كه‌ بدانيم‌ و بفهميم‌ كه ‌در حال‌ حاضر در كجای‌ اين‌ جهان قرار داريم‌. آيا در شمار ممالک ‌پيشرفته‌ هستيم‌، يا در زمره‌ ملل‌ عقب‌مانده‌؟ آيا در جهان ‌امروز، از جمله‌ دول‌ آمريم‌، يا جزو دول‌ مأمور؟ فرمانده‌ايم‌، يافرمانبردار؟ خط‌مشی‌ زندگی‌ و آينده‌مان‌ را خود می‌‌نويسيم‌، يا ديگران‌ طراحی‌ می‌‌كنند؟

برخی‌ اظهار می‌دارند كه‌ ما تحت‌ خط مشی‌ هيچكس نيستيم‌! اما اين‌گونه‌ اظهارنظرها تنها در حد یک شعار بوده‌، و كشورهای‌ عقب‌مانده‌ چه‌ بخواهند و چه ‌نخواهند، تحت‌ سناريو دولت‌های‌ مقتدر خواهند بود، مگر آنكه‌ خود را از باتلاق‌ جمود و عقب‌ماندگی‌ علمی‌ و تكنولوژيكی‌ رهايی‌ بخشيده‌، و به‌ مرحله‌ای‌ برسانند كه‌ بتوانند از حقوق‌ خود دفاع‌ کنند.

این عنصر تکیه و تفاخر نسبت به گذشته تاریخی، که ما ایرانی‌ها سخت گرفتار آن هستیم، مرا یاد یک جریانی انداخت که نقل آن برای خوانندگان بسیار سودمند است. با یکی از دوستان در رستورانی نشسته بودیم و منتظر غذا بودیم. آن طرف ما یک آقای افغان نشسته بود و مشغول صرف غذا بود. دوست من که یک مقدار هم اهل شوخی بود رو کرد به آن آقا و گفت: غذا می‌خوری و بفرما نمی‌زنی! مرد که متعجب شده بود، بلافاصله گفت بفرمایید! دوست ما هم لقمه‌ای از کباب طرف را گرفت. سر صحبت باز شد و دوست من بی‌مقدمه گفت: حیف شد یک روزی افغانستان مال ایران بود، اما حالا اگر بخواهی آنجا بروی باید ویزا بگیری و چه و چه! دوست افغان ما نگاهی به دوست من کرد و گفت: افغانستان مال ایران نبود، بلکه ایران مال افغانستان بود!

دوست ما که خودش رو با سواد هم می دانست خنده‌ای کرد و گفت شوخی می‌کنی! مرد گفت نه شوخی نمی کنم. عین واقعیت است. دوست من بیشتر خنده‌اش گرفت و گفت این موضوع را که همه دنیا می‌دانند، چطور شما نمی‌دانید؟ مرد گفت: من می‌دانم اما متأسفانه این شما هستید که نمی‌دانید. اگر به تاریخ رجوع کنید خواهید دید که حرف من درست است! دوست من با ناباوری نگاهی به من کرد و گفت درست می‌گوید؟ گفتم بلی! حق با اوست! دوستم گفت چطور؟ گفتم داستانش مفصل است. بعداً سر فرصت برایت میگویم.

این هم از جمله عوارض همان خودستایی‌هاست که موجب شده است تا ما چشمان خود را بر واقعیات ببندیم. فارغ از خلافت بنی امیه، بنی مروان و بنی عباس که مجموعاً 615 سال بر ایران حکم راندند، کنار آنها 10 سلسله یعنی: غزنویان، سلجوقیان، خوارزمشاهیان، ایلخانان، گورکانیان، آق قویونلوها، قراقویونلوها، صفویه، افشار، زند و قاجار جمعاً به مدت تقریباً 950 سال بر ایران حکومت کردند. البته طبق این تاریخی که نوشته و دست ما داده اند. حالا چقدرش درست است، بماند!

همه این حکومت‌ها به استثنای ایلخانان که مغول، و زندیه که ایرانی بودند، بدون استثنا ترک بوده‌اند. یعنی دقیقاً حدود 904 سال ترکها و مغولها بر ما حکومت کرده اند، و در تمام این مدت خودمان برای آنها تاریخ نوشته و خودمان آنها را یک به یک پادشاهان ایران معرفی کرده‌ایم! سلطان محمود غزنوی ترک، آلپ ارسلان ترک، محمد خوارزمشاه ترک، تیمور ترک، نادرشاه ترک و آقامحمد خان قاجار ترک؛ کدام‌یک ایرانی بوده اند که شاهان ایران قلمداد شده‌اند؟ حتی در مورد صفویه هم که آن همه درباره آنها گفته شده باز هم موضوع کاملاً روشن نیست، زیرا با آن که گفته شده اینها ایرانی و از اکراد بوده اند، معلوم نیست بر چه اساسی زبان مادری آنها ترکی بوده است! اگر کرد بوده‌اند، چرا به زبان کردی صحبت نمی‌کرده‌اند؟ البته حرف زیاد است از قبیل این که اینها از کردستان به آذربایجان کوچ کرده‌اند، و آنجا زبان‌شان ترکی شده اما تا آنجا که ما می دانیم کردها در ارتباط با ملیت و زبان خود، بسیار متعصب‌اند و می‌کوشند تحت هر شرایطی این دو فاکتور را حفظ کنند.

به هر حال، هرچه بوده، گذشته، نکته مهم این است که؛ در خلال این 950 سال تاریخ پس از اسلام ایران، جز حکومت زندیه که آن هم بسیار کوتاه یعنی حدود 46 سال بوده، در تمام این مدت، ایران تحت حکومت عرب‌ها، ترک‌ها و مغول‌ها بوده، و آنگاه جز عرب‌ها، بقیه را همگی،از خود پنداشته، و به نام پادشاهان و سلاطین خود، ثبت کرده است. پس گفته آن برادر افغان پربیراه نیست. این ایران بوده که حدود 900 سال در کنترل ترک‌ها، ازبکها، مغول‌ها و افغان‌ها بوده است! آنقدر در خودستایی و خودشیفتگی غرق شده‌ایم که از خودمان هم خبر نداریم!

تفاخر و مباهات نسبت به مواریث گذشته خوب است به شرطی که از آینده غافل نشویم. این که مولوی متعلق به ما باشد یا نباشد، دردی را دوا نمی کند. باید بکوشیم تا باز مثل مولوی‌ها خلق کنیم. فارغ از پتانسیل‌های فردی، آنها نیز محصول شرایط اجتماعی خودشان بودند. باید بکوشیم تا جامعه خود را به شرایطی برسانیم تا باز از این قبیل نوابغ (البته در تمام زمینه‌ها) در آن به ظهور رسد. بایستی دانست اگر اینطور فکر کنیم موفق خواهیم شد، در غیر این صورت اگر هزار تا مثل مولوی را هم پشت قباله‌مان بزنند، دو پول ارزش نخواهد داشت.

و اما در باره مولوی! بایستی گفت وی را نیز همانند دیگر شخصیت‌های علمی، دینی و فرهنگی دنیا، نمی‌توان به یک زمان و یا یک مکان منحصرش کرد. به عبارت دیگر مولوی، متعلق به یک کشور و یک ملت نیست تا بر سر تملک آن نزاع کنند. او شخصیتی است که به تمام ملل جهان تعلق دارد. او به مثابه آب زلالی است که هر تشنه ای طالب نوشیدن آن است. نزاع بر سر تملک این گونه شخصیت ها کاری کودکانه است.

در ارتباط با موضع افغانستان، بایستی گفت قدر مسلم آن است که اگر دفتر حافظه جهانی یونسکو بخواهد مثنوی مولوی را به ثبت برساند، لازم خواهد بود تا یک بیوگرافی از خالق آن یعنی مولوی، ارائه دهد. چرا؟ چون ثبت یک اثر بدون اشاره به پدیدآورنده آن ممکن نیست. اگر بخواهد به پدیدآورنده آن اشاره کند، ناگزیر باید معلوم کند که این آدم کجا متولد شده است. من نمی‌دانم برادران افغان! چرا به این نکات توجه نداشته و بی جهت سروصدا راه انداخته‌اند. یونسکو جایی نیست که چند آدم بی‌سواد در آنجا جمع شده باشند و هر کسی هر چیزی را پیدا کرد، ببرد آنجا و به نام خودش ثبت کند. آنها همه چیز را به دقت بررسی می‌کنند، چون اگر بررسی نکرده چیزی را به اشتباه ثبت کنند، آبروی خودشان می‌رود.

درباره ایران نیز، موضوع بسیار روشن است. زادگاه مولوی و زبان شعری وی، همه و همه بیانگر آن هستند که مولوی یک پارسی‌گوی و در قلمرو ایران قدیم بوده است. در ارتباط با ترکیه، باید بگوییم که بیشترین منفعت از مولوی را در این میان ترکیه می‌برد. البته آن هم بدون علت نیست. سالها و بلکه قرن‌ها به طرق مختلف کوشیده است تا این شخصیت را در دنیا جا بیندازد و کلی در این راه وقت گذاشته و هزینه کرده‌ و حالا سودش را می برد. این امر، چه اشکالی دارد؟ یک کشوری برای شهروندش زحمت کشیده و با هزینه خود او را به دنیا معرفی کرده است. حالا که مردم از جاهای دیگر برای دیدنش می آیند و به عبارتی دیگر، یک منبع درآمدی برای آن کشور شده است، ما چرا باید ناراحت باشیم؟

افغانستان هم می‌تواند محل سکونت مولوی را بازسازی و آن را به دنیا معرفی کند، تا جهانیان بروند و آنجا را ببینند. این اشکالی ایجاد نمی‌کند. ایران هم که نه خانه‌اش را دارد و نه مزارش را، می‌تواند روی آثار مولوی مانور دهد و از این طریق،هم کسب وجهه کند و هم کسب درآمد. اینها همه کارهایی است که وقت و پول کافی می‌خواهد که نه افغانستان دارد، و نه ایران. در این میان آن کشوری که همت عالی داشته، ترکیه بوده که این کارها را انجام داده، و حالا هم سود توریستی و اقتصادی‌اش را می برد.

*کریم نافعی فرد، پژوهشگر تاریخ اسلام

خبرگزاري آناتولي اخبار خود از طريق سامانه مدیریت خبر (HAS) براي مشترکین رسانه‌ای ارسال و فقط بخشي از آنها را خلاصه و در وبسايت خود منتشر ميكند. بنابراين براي دريافت اخبار كامل ما، لطفا تماس گرفته و مشترك شويد!